جعفر بن أبى إسحاق دارابى كشفى
993
تحفة الملوك ( فارسى )
با عقل و فهم و دانش داد سخن توان داد / 1 / 120 باغبان گر آرزوى صحبت گل بايدش / 1 / 246 با مدعى مگوييد اسرار عشق و مستى / 2 / 297 با هركه راست گفتم فى الحال خصم من شد / 1 / 229 با همه عكس خوش و نقش مخالف كه در اوست / 1 / 82 با هيچ كس نشان زان دلستان نديدم / 2 / 278 بدان صفت كه شد ملك را بود غالب / 1 / 47 بده ساقى مى باقى كه در جنت نخواهى يافت / 1 / 369 بر در ميخانه رفتن كار يك رنگان بود / 1 / 50 برو به ميكده و چهره ارغوانى كن / 1 / 373 بسا قفلى كه بندش ناپديد است / 1 / 106 بس تجربه كرديم در اين دير مكافات / 1 / 182 بلبل آموخت ز گل فيض سخن را ورنه / 4 / 181 بنازم به بزم محبت كه آنجا / 1 / 144 بود آيا كه در ميكدهها بگشايند / 4 / 51 به بانگ چنگ بگوييم آن حكايتها / 3 / 776 به پير ميكده گفتم كه چيست راه نجات / 1 / 231 به جان پير خرابات و حق نعمت او / 2 / 352 به چشم عقل توان ديد روى شاهد ما / 1 / 719 به سر قصهء سيمرغ و قصهء هدهد / 1 / 405 بهشت عدن اگر خواهى بيا با ما به ميخانه / 1 / 669 به صدر مصطبهام مىنشاند اكنون دوست / 1 / 247 به صوت بلبل و قمرى اگر ننوشى مى / 4 / 683 به فراغ دل زمانى نظرى به ماهروئى / 1 / 476 به كوى ميكده هر سالكى كه ره دانست / 3 / 702 به مدرسه مدهيد از حديث وصل نشان / 1 / 79 به نااميدى از اين در مرو بزن فالى / 1 / 500 بيار باده و بازم رهان زرنجورى / 2 / 55 بيار كشتى ما در شط شراب انداز / 3 / 600 بيا كه قصر امل سخت سست بنياد است / 6 / 548